تبليغاتX
طعم شیرین عشق واقعی

طعم شیرین عشق واقعی

سعید دوست دارم

تقديم به سعيد جونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 9:38  توسط فاطمه  | 

خبراي خوب

سلام سلامي به گرمي خوبي خبرم به همه دوستان خوبم 

ايشاال.. كه همگي خوب باشيد

بريم سر اصل مطلب 

منو سعيد نامزاد كرديم الان حدوداً 2 ماه ميشه 

خيلي دوسش دارم باهم خوبيم البته اگه اين دخترا بزارن 

ما كه خستمون شد از دست دخترا حتما بايد بهشون بگه كه ازدواج كده كه اين دخترا دست از سرش بردارن

الان كه ميدونن پس و پيچ اس ام اس ميدن بهش كه تبريك ميگم 

به نظر شما چي بايد كرد با اين دخترا؟

خطشو عوض ميكنه خط جديدشو پيدا ميكنن  اينم شد واسه ما يه داستاني

ما هم كه خودمونو با اس دادن به اين دخترا سرگرم ميكنيم اونا بيكار ما هم بيكارتر

ولي من زياد وقت ندارم آخه از امروز امتحاناتم شروع ميشه بايد برم درس بخونم

خب ديگه ما رفتيم 


دوستون دارم باباي


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 9:19  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 9:37  توسط فاطمه  | 

امروز

سلام امروز روز عروسی داداش سعید هست منم با مامانم میخوام برم

اخه منم داداششو خیلی دوست دارم باهم خیلی جوریم اونم بهم گفته حتما برم

امروز روزه خوبیه هم برایه من هم برایه سعید 

خدا جون کی میشه............!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 10:5  توسط فاطمه  | 

بازم اومدم

سلام به همه دوستای گلم انشاء ال... که همه خوبید؟خدارو شکر!!!!!!!!!!

بعد از چند ماه اومدم بنویسم ببخشید نبودم آخه درگیر دانشگاه بودم ولی سعی میکنم

دوباره شروع کنم به نوشتن البته اگه خدا بخواد...........

یه چیز من با سعید هستم خیلی هم دوستش دارم خانوادشو خیلی دوست دارم

چون اگه سعید باهام بعد باشه در عوضش خانوادش خیلی باهام خوبن اگه من با 

سعید دعوام بشه خانوادش پشت منن ازم خیلی طرفداری میکنن

سعیدم خیلی منو دوست داره البته خودش میگه ولی خیلی مغروره واسه همین یه کم منو اذیت میکنه

ولی چون دوستش دارم باید بسازم دیگه میخواستم عاشق نشم بقول معروف خربزه میخوری باید 

پای لرزشم بشینی ولی من نشستم البته تا اونجایی که میتونم و خدا کمکم کنه

بیشتر از این خستتون نمیکنم فعلاً بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 12:44  توسط فاطمه  | 

سلامی دوباره

سلامممممممممممممممممممممممم

به همه دوستای گلم انشاء الله که همه خوبید؟؟؟ خدارو شکر

یه خبر من هنوز با سعید هستمکارو که می خواستم انجامش دادم ولی سعید باهم دعوا کرد

ولی اینش خوبه که هنوز باهاشم ولی میترسم ضربه بخورم اصلا طاقت ضربه خوردنو ندارم

واسم دعا کنین   ای خدا کمکم کن خدایا دوستش دارم بدون اون نمیتونم

خدایااااااااااااااااا صدام میشنوی کمکم کن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 10:16  توسط فاطمه  | 

داستان منو سعید


تقدیم به عشقم سعید    


سلام امروز میخوام در مورد عشقم سعید صحبت کنم


طرز آشنایی ما دو تا...........

امسال تابستون من و مامانم با دوستای بابام کاروانی رفتیم مشهد جاتون سبز خیلی خوش گذشت

من تو این کاروان با همه به جز 2 نفر که یکی از اونا سعید بود و یکی دیگش دوست سعید که اسمش

فرشاد بود دوست نبودم ما در کل 3 پسر مجرد باهامون بود 2تاشو که گفتم 1دیگه از اونا اسمش

ابراهیم بود منو فرشاد و ابراهیم هم سن بودیم ولی سعید 1سال از ماها بزرگتر بود خلاصه

تو کاروان این ابراهیم از ما خوشش میاد خیلی میخواست خودشو به من نزدیک کنه اخرم این کارو کرد

ولی من بهش گفتم درست با باهم هستیم ولی من تو رو به چشم داداشم میبینم که باهات این طوریم

ولی او این حرفو تو گوشش فرو نکرد مه من باهاش دوست نمیشم خلاصه گذشت

من با خانواده سعیدنا خیلی جور شدم ولی از خودش بدم میومد من به مامانش میگفتم عزیز الهی

قربونش برم آخه خیلی دلم واسش تنگ شده به باباش میگفتم آقا جون به داداشش میگفتم عمو

ولی اون خندش میگرفت من نمیدونستم چرا ؟ ولی اخر دلیلشو فهمیدم فعلا بهش نرسیدیم

وقتی رسیدیم بهتون میگم خلاصه ما از مشهد برگشتیم وقتی داشتیم وسایلامونو از ماشین میوردیم

پایین سعید برگش بهم گفت میخوای کمکت کنم گفتم نه مرسی دوباره بهم گفت میخوای وسایلاتونو

ببرم خونتون آخه خونشون 1کوچه بعد از ما هست بهش گفتم نه مرسی داداشم اینجا خودشون میبرن

ذیگه خداحافظی کردو رفت دیگه گذشت تا یکی دو هفته بعد که من با خالم تو خیابون بودیم

اونو با باباش سوار موتور دیدم اون وقتی منو دید با جیق بلند گفت eeeeeeee و خندید

منم با خنده اون خندم گرفت بعد رفتش ماهم رفتیم تا فردا صبحش که از خواب بیدار شدم دیدم

که سعید اس ام اس داده نوشته بود جواب سلام واجبه چرا جواب ندادی بهش جواب دادم

گفتم من متوجه سلام شما نشدم ببخشید علیک سلام دیگه با همین اس ام اس شروع شد

زن داداشش بهم گفت که سعید از تو مشهد تا حالا تو رو میخواد من یهش گفتم برم بهش بگم

اول گفت باشه ولی بعدش اومدو گفت نه گفتم چرا؟ گفت ابراهیم باهاش دوست شده

من خندم گرفت گفتم من با ابراهیم من به ابراهیم گفته بودم که اونو به چشم داداشم میبینم

گفتم اگه تو مشهد فهمیده بودم میزدمش آخه کار من اونجا زدن ابراهیم بود از بس پسر پرویی

بود. خلاصه اینه طرز آشنایی ما دو تا به قول داییم تنفر اول باعث عشق میشه اره منم موافقم

باحرفش مثل اول من از سعید متنفر بودم ولی الان بدون اون نمیتونم زندگی کنم ولی با این وجود

میخوام ازش جدا بشم چون من همینطور دارم بهش وابسته میشم ولی نمیدونم اون چطوره؟

میترسم اون مثل پسرایه دیگه کارش نامردی باشه ولی خودش میگه من اینطوری نیستم

ولی نمیذونم چطور بهش بگم که دیگه نمیخوام باهاش باشم !!!!

شما بهم کمک می کنید؟

راستی الان 15 روزه عزیزمو ندیدم دلم واسش 1 ذره شده آخه رفته سوریه دیشب اومده

امروز میرم پیشش نمیدونید چه حسی دارم دارم از خوشحالی پر در میارم الهی فداش بشم

اون نمیدونه من اینقدر دوستش دارم

خدایا عزیزمو سالم نگهش بدار                     "اله یآمین"

راستی اون تکش که گفتم بعدا میگم در مورد داداشش که بهش میگفتم عمو

اون واسه این خندش میگرفت چون میدونست سعید منو دوست داره من الان بهش میگم عمو

ولی بعدا چون داداش سعید هست به اسمش صداش میزنم


خب الان من از شما دوستان میخوام بهم کمک کنید بهم بگید که چکار کنم ؟

چطور به سعید بگم؟ خواهش میکنم بهم کمک کنید!!!!!!!



     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                   خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com                  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 12:2  توسط فاطمه  | 

شعر و عکس عاشقونه

 

 

   sms-jok.royablog.com شعرو متن عاشقانه
عمر من

تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم

تا مرز ناشناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پاي

تا دشت يادها

هان اي عقاب عشق از اوج قله هاي مه آلود دوردستها

پرواز كن

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 17:32  توسط فاطمه  | 

عکس عاشقونه

 

                           عکس عاشقانه کودکان

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 17:24  توسط فاطمه  | 

نفرین بر این زندگی

 

 

من ز بخت سیاهم ،

اشکی چکیده به راهم.

سوزم از آتش آهم ،

نفرین بر این زندگی!

در کویر حیاتم ،

باور سنگین این غم ،آواره ای بی پناهم!

نفرین بر این زندگی ،

زندگی ای زندگی ،

ای همه افسردگی ،

 توئی کابوس من!

آمده به خوابم !

دل سزای محبت

بیند دوروئی و محنت

یا رب چه بوده گناهم ؟

نفرین بر این زتدگی !

ای خدا ، ای آسمان

ای تمام کهکشان

سیرم از زندگی

از این بیهودگی !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 16:19  توسط فاطمه  | 

شعر

 

 

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

                                               کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 16:19  توسط فاطمه  | 

تو

 

تو

بزرگترین سوالی

که تا امروز بی جوابست

مثل خورشید ، مثل دریا

روشنی و با صراحت

تو

صمیمیت آبی

برای شستن جراحت

...

تو را از صدای قلبم

لحظه به لحظه شنیدم

تو را حس کردم در نبضم

من تو را نفس کشیدم

 

غائب همیشه حاظر

تو را باید از که رسید؟

تو را باید با چه سنجید؟

 

سلام به شما دوستان عزیز

من امروز اولین روز هست که در این وبلاگم می نویسم

از عشقم ، از سعیدم فقط می نویسم

گاه گاهی هم توش شعر میزارم

پس فعلا بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 12:6  توسط فاطمه  |